تبليغاتX
پاتوق
 
 

 

یه جا تو همین دنیا یک کشاورز با تنها پسرش و تنها اسبش زندگی می کرد..
یه روز اسبش فرار می کنه و همه ی همسایه ها برای دل داری دادن به پیر مرد پیشش می رن.
همسایه می گن: عجب بد شانسی تو؟اسبت فرار کرد……..
پیرمرد می گه:کی می دونه این بد شانسیه یا خوش شانسی؟؟
همسایه ها می گن البته که بد شانسیه.
بعد از یه هفته اون اسب به با 20 تا اسب وحشی دیگه به مزرعه بر می گرده.
دوباره همسایه میان خونه کشاورز جشن می گیرند و می گن:تو چه قدر شانست خوبه اسبت رفت با
20 تا اسب دیگه برگشت .پیرمرد جواب داد:کی می دونه این بد شانسیه یا خوش شانسی؟؟
روز بعد پسر کشاورز که در حال اسب سواری بود به زمین میفته و پاش می شکنه. همسایه ها برای دلداری دادن
پیرمرد میرن(عجب همسایه های فضولی!!) می گن: عجب بدشانسی ی آوردی!
و کشاورز می گه: کی می دونه این بد شانسیه یا خوش شانسی؟؟
و همسایه ها بسیار عصبانی می شن و می گن معلومه که بدشانسیه تو واقعا یه مرد احمق هستی.
در اون روزها بود که فرمانده ارتش برای فرستادن جوونای نیرومند به جنگ ثبت نام می کرده . وقتی به دهکده ی
کشاورز می رسه .پسر کشاورز به خاطر پای شکستش از رفتن به جنگ معاف می شه..
بازم این همسایه خوشگلا می رن خونه پیرمرد.جشن می گیرن و می گن این دفعه دیگه واقعا شانس بهت رو آورده
و …………..
پیرمرد می گه: کی می دونه…..!!!!!



Tust your heart
اسم کتابیه که من این داستان رو ازش برداشتم شاید قبلا منم دید همین همسایه ها رو داشتم ولی با خوندن این کتاب فهمیدم که در واقع این خود ما هستیم که به هر چیزی برچسب می زنیم. به یکی می گیم بدشانس به یه بنده خدا دیگه هم می گیم خوش شانس.....
حالا تصور کن ذهنت یه پازله . خوب این پازل تیکه های مختلف داره کوچکترین تیکه ی پازل رو بردار بذار سر جاش .حتما اگه اون تیکه قشنگ بود می خوای بگی وای ی ی عجب پازل خوشگلی . اما اگه زشت بود می خوای بگی من اگه شانس داشتم که نمی شستم پازل درست کنم که!!

یه کم رو داستان فکر کنید رو من که خیلی تاثیر داشت.
شاید اون چیزی که تو ذهن تو برات بدترینه در واقع بهترین باشه. و یا اون چیزی که برات بهترینه بدترین نتیجه رو برات داشته باشه.
به نظر من خوش شانس ترین آدم کسی هست که فکر می کنه خوش شانس ترینه!!


فعلا"




  نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7:14  توسط الهه  | 
کوه ها را به مسخره می گیرم وقتی تو در نظر پیدا شوی.
دریا را به بازی می گیرم وقتی تو درنظر مرور شوی.
خورشید را به خنده می گیرم وقتی تو در نگاهم آشنا می شوی.
جاده را،شب را،روز را،ماه را،حقایقش را به شوخی یک نگاه می گذرانم.چون معتقدم که
حقیقیتی جز تو ناب نیست!!!


سلام:

امروز خیلی خوشحالم چون بهترین و عزیزترین دوستم که تکواندو کاره بازم مثه همیشه قهرمان شده
منم از همین جا بهش تبریک میگم و به امید روزی که تو رو در المپیک روی سکوی قهرمانی ببینم وشاهد شادی قلب مهربونت باشم.
می دونم برای رسیدن به این جا خیلی تلاش کردی و سختی کشیدی........
ایشا الله تو صحنه ی زندگی هم همیشه اول باشی و غم هایت به سبکی ابر ها وشادی هایت به
عمق اقیانوس ها باشد.


زندگی رسم خوشایندیست
بال و پری دارد به وسعت عشق.....
پرشی دارد به اندازه ی مرگ
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است.
رختها را بکنیم آب در یک قدمی است.

 


  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 8:55  توسط الهه  | 
آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند.

تلاش برای کنار هم قرار دادن همه چیز در زندگی خیلی مهمه.نمیدونم تا حالا چه قدر بهش فکر کردی؟
اینکه بتونی خدا، خانواده،علایق،کار،تحصیل و ....... به بهترین نحو ممکن حفظ کنی.
فکر می کنم خیلی سخته....
این که بخوای چیزی باشی که همه دوست دارن.
اینقدر به خودت فشار بیاری که.........
فکر میکنم سختی دادن به خودت(م) برای حفظ همه ی این چیزا واقعا ارزشش رو داشته باشه.
کم بخوابی...زیاد فکر کنی....کارها رو با همه تقسیم کنی......مهربون باشی...
ظاهرت رو حفظ کنی....قوی باشی... به قول بچه ها می گن توپ انرژی باشی ...
به نظر شما این راهشه؟
یعنی این درسته که آدم همه ی حرفاش رو قورت بده؟
فکر می کنی این راه خوبیه که بتونی تکه های پازل زندگیت رو کامل کنارهم بچینی؟
این چند وقت اینقدر به این موضوع فکر کردم. که دیگه نمی دونم باید چی بگم؟
دنیای آدما چه قدر با هم فرق داره …….
یکی دنیاش تو مجازه، یکی خودش رو اینقدر غرق ثروت کرده که دیگه حتی خودش رو هم
فراموش کرده!!
یکی دیگه می خواد هر جور شده جلب توجه کنه، می خواد جوری رفتار کنه که همه مثلا
دوستش داشته باشن.
یکی دیگه هم اصلا براش مهم نیست بقیه دوستش دارن یا نه!
یکی فکر می کنه تنهاست…….
یکی فقط یا به فکر شکمشه یا ......
یکی اینقدر خدا رو دوست داره که فکر می کنه اگه کسی دیگه ای رو دوست داشته باشه
برای خدا رقیب آورده!

خدااااااااا این همه آدم متفاوت من نمی دونم ما ها چه جوری کنار هم زندگی می کنیم؟
البته زندگی ما ها همش تظاهره هااا
یارو دو قدم که می ره جلو پشت سرش بد می گی اون وقت جلوی روش…
به نظر من دروغ بهترین نعمت برای ما بنده های الهیه!!
چون اگه دروغ نبود سنگ رو سنگ بند نمی شد.

بیاین با هم سعی کنیم به این جمله فکر کنیم:

آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند.
راستی این هم پیوست به این جمله بخونید:
ودستان خدا تنها دستانی هستند که سردیه حاصل از غمت رو تسکین میدهند و با راهنمایی های بی مثال تو را از فرش به عرش می رسانند.........

 


  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 13:5  توسط الهه  | 
با خوشحالی من خوشحال می شی.

وقتی راه می رم دنبالم میدوی تا بهم برسی.

وقتی بهت نگاه میکنم دوست داری بهم نگاه کنی.

وقتی باهات حرف می زنم با من حرف می زنی.

..............

وقتی گریه می کنم گریه می کنی.

اما من خوشحال هستم برای اینکه ببینم تو هم خوشحال می شی.

راه می رم چون می خوام صدای قدما تو بشنوم.

نگاه می کنم چون می خوام از چشات همه ی حرفا تو بفهمم.

باهات حرف می زنم تا صداتو بشنوم.

گریه می کنم تا اینکه هیچ وقت بغض هیچ غمی توی دلت نمونه.

 


  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:2  توسط الهه  | 

شروع دوباره

سلام

وقتی من به همه می گم زندگی مثه یه رودخونه جریان داره از دستم ناراحت می شن

من می گم باید شنا کنی تا غرق نشی

می گم باید تلاش کنی تا بتونی یه قایق پیدا کنی تا راحت تر باشی.

اما اگه قایقت شکست دوباره شروع کن

به خدا می شه............

ساختی دوباره شکست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازم تلاش کن چرا باور نداری که تو هم یه آدمی که حق زندگی داری؟

یه نگاه به قیافت بنداز!!!!!!!

چی بگم والا  شده مثه یه مرده ی متحرک، باهات که آدم جرات نداره حرف بزنه

از آدم فرار می کنی

اون یکی می گه با خدا قهرم

یکی دیگه می گه الهه تو صبر کن من بذار با خودم کنار میام

یعنی چی؟؟؟

یعنی ساکت باشم؟

خیلی بابا .......... بد بختی اینه که من فقط یه نگاه بندازم یا صدای طرف رو بشنوم می فهمم چشه

آخه خودم هم همین طوری تابلو هستم(جرات ندارم ناراحت بشم چون همه می فهمن!!)

البته یکی  خیلی حرفه ای عمل می کنه می خواد ناراحتی هاش رو بروز نده ولی واسه اونم جا سوس گذاشتم

یه وقتایی فکر می کنم واقعا حرف زدنم  بی فایده است.

چون آدم باید تجربه داشته باشه تا بتونه بقیه رو درک کنه.

به من میگن درد تو بی دردیه.........

به خدا منم مشکلات خودم رو دارم اما سخت نمی گیرم ریلکس عمل می کنم .

یه وقتایی باید ریسک کرد اما یه وقتایی باید واقعا محتاط عمل کرد.

من می گم آدم تا خودش نخواد هیچ کا ری رو انجام نمی ده

اگه تو داری سیگار می کشی!

اگه تو داری دل می شکونی تا انتقام گذشته رو بگیری!

و اگه تو داری کار خوب انجام می دی!

اگه داری سعی می کنی که به کسی که دوستت داری علاقت رو ابراز کنی!

فقط وفقط به خاطر اینه که خودت خواستی.

 

یادت باشه عاقبت امروزت رو گردن بقیه نینداز

 

راستی من یه نظر هم دارم راجع به علاقه به دیگران لطفا بگید موافقید یا مخالف؟

برای دوست داشتن کسی نیازی به علاقه ی طرف مقابلت به تو نیست.

 

خوب برم دیگه ، سرتون درد گرفت.

فردا می خوام برم نمایشگاه  یه دو تا کتاب یکی گفته بگیرم تا اونا رو نخرم بر نمی گردم.

ایشا الله که پیدا شه ومن هم شرمنده نشم.

 

به امید طلوع زیبا تو زندگی همتون

بای

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:25  توسط الهه  | 

یکی به من بگه آخر دنیا کجاست؟

کجاست؟

می خوام برم اون جا……..

می خوام داد بزنم م م م م م م م ………..

کاش می دونستم چی می خوام بگم!!!

آررره نمی دونم

مگه تا حالا برای تو پیش نیومده؟ درو غ می گی به خدا اگه بگی نشده

ببینم اصلا تو می فهمی من چی می گم؟ یا…..

تو هم مثله بقیه فکر می کنی من درو غ می گم؟؟  

نه دیگه اگه پیشم بودی می فهمیدی!

می فهمیدی که از زور فکرام دیگه شبا تو خواب بیهوش می افتم.

فقط با یه صدا بیدار می شم!

اما اون هم رویاست.

می دونم……

کاش یکی بود که می گفت باید چیکار کنم؟

کجایی خدااااااااااااااا؟

تو هم داری تنهام می ذاری؟

تو هم نمی خوای بگی من باید چیکار کنم؟

باشه……….

باشه……….

پس تویی که می گی اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدایم هست و او هم جانشین

تمام نداشته های من است جوابم رو بده!!

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:59  توسط الهه  | 

 

بارون …………. بارون……

 

بازم داره بارون میاد. چه قدر قشنگ

نگاه کن! انگار خدا قصد نداره شیر آب آسمون رو ببنده.

میگن اگه زیر شیر آب خدا دعا کنی. دعات برآورده می شه.

خدا دعات رو قبول می کنه.

میگن باید زیر بارون عشق قدم زد.

میگن بارون یه نعمت الهیه که اگه نیاد زمینا خشک میشه  و همه چی از بین می ره.

بارو ن رو دوست داری؟

تا حالا فکر کردی اگه به دلت بارون نباره چی می شه؟

تا حالا شده دلت مثه یه کویر بشه. که فقط به امید اون تک گیاه توش زنده باشی؟

به یه امید........ به یه آرزو.......

اون موقع می شه که قدر اون گیاه رو خیلی خوب می دونی بهتر از همیشه........

سعی می کنی هر جور شده به هر جون کندنی که شده قطره آبی پیدا کنی تا اون گیاه رو زنده نگه داری.

چون اگه بمیره .........

تو هم می میری..........

یعنی واقعا می تونی بدون اون زندگی کنی؟

من که نمی تونم شما چی می تونید؟

 

بارون قشنگ ترین امید برای زنده نگه داشتن تک گیاه بیابان است.

  

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:37  توسط الهه  | 
 

سال 85 گذشت..............

 

با همه ی خوبی ها وبدی هاش . با همه ی قهر ها ، کینه ها و دشمنی ها.با همه ی آشتی ها،صداقتها و دوستی ها امسال برای من سالی پر ماجرا بود. ماجراهای خیلی خوب یا خیلی بد. خلاصه حد وسط نداشت.

خیلی چیزا یاد گرفتم اینکه تو زندگی شاید خیلی وقتا باید گذشت داشت. خیلی وقتا باید صبور بود. و یا خیلی وقتا مثله من نباید یه بچه ی جواب حاضر و لجباز بود.

 یاد گرفتم که اگر چیزی رو می خوام یه راست به اون بالایی بگم.

یاد گرفتم که هیچ وقت دوستای واقعی رو فراموش نکنم.

یاد گرفتم بی معرفت نباشم،

 یاد گرفتم دلتنگ بشم،

 یاد گرفتم گریه کنم،

یاد گرفتم زندگی کنم.

 یاد گرفتم........................

خوب همیشه یاد گرفتن مهم نیست .بعضی وقتا نگه داشتن اونا خیلی مهم تره. یه سال دیگه گذشت امیدوارم سال دیگه باز هم در کنار هم باشیم ومن باز هم براتون بنویسم و شما هم بخونید و لذت ببرید. امسال برای من پر تلاطم بود. امیدوارم سال جدید خیلی بهتر باشه.من کلا" از عید فقط سال تحویلش رو دوست دارم. بقیش می شه تکراری!!

عیدتون مبارک خوش بگذره

یه توصیه :خودتون رو با آجیل و شیرینی خفه نکنید.

 

دنياي عجيبي است؛ وقتي مي خواهي گريه کني، شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري، و نه حتي نيازي به ريختن اشک!!!

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:14  توسط الهه  | 
خدایا 

به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن

گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطاء کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم.........

اما آن چنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

                                                                                             

                                                                                             (علی شریعتی)

  باور کن ای ستاره ی درخشانشبهای تاریک تنهاییم

وقتی تو نیستی گویا هوا بارانی است.

 ----------------------------------

سلام بچه ها

امروز 4 شنبه سوریه

.فقط یه دفعه جو گیر نشید همه ی سیگارتها و کپسول ها رو صبح بزنید.

آخه من پارسال خودم کم آوردم .( نارنجک دستی هم موقوف!! )

بهتره از روی آتیش هم بپرید تا اون سنت رو به جا آورده باشید

همون که می گن زردی ، سرخی  واز این حرفا

 

خوب خداحافظ

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5:56  توسط الهه  | 

اون قدیما یه ستاره پر نور داشتم.ستاره ای که نمی شد شبی تو آسمون نباشه. اصلا مگه می شد بقیه باشن و اون نباشه.ستاره واسه خودم بود .اینو خوب می دونستم.ولی خسیس نبودم.بعضی وقتا یکی از ستارم خوشش میومد .ازم قرض می گرفت ولی زود برش می گردوند.

ستاره ام می گفت:الهه من دلم نمی خواد تو منو به اینا قرض می دی.

فکر می کرد من دوستش ندارم .فکر می کرد .واسم مهم نیست که به همین راحتی میذارم با بقیه باشه.....

یه مدت رفت.دیگه شبها تو آسمون هر چی دنبالش می گشتم پیداش نمی کردم.

می گفتم :آخه کجایی تو؟ دلم برات تنگ شده بی معرفت

جواب نمی داد. می دونستم می شنوه ولی جواب نمیده. هر چی صدام رو بلندتر کردم کمتر شنیدم.

ستاره های دیگه اومدن خواستن جای اونو برام پر کنند.ولی نذاشتم.

آخه هر ستاره ای که ستاره ی آسمون من نمی شه.

ستاره من گم شد......... آره به همین راحتی.یعنی خودش خودش رو گم کرد. خودش خواست یه صاحب جدید داشته باشه. کسی که بهش نگه اگه بقیه دوستت داشتن اذیتشون نکن!

دو سه شب پیش وقتی داشتم به آسمون نگاه می کردم.ستارم رو پیدا کردم.

انگار دوباره برگشته بود.انگار دوباره می خواست ماله من باشه.بهش نگاه کردم.

انگار فقط برق چشای من بود که روشن نگهش داشته بود. دیگه مثله اون موقع ها نبود. گفتم با خودت چیکار کردی؟گفت نمی دونم. گفتم جالبه!! تو هم شدی مثله ما آدما همه همینو می گن نمی دونم.

گفت :خب نمی دونم.گفتم :باشه.هر جور راحتی!! هر کار که می خوای بکن.ولی اینو بدون من هر شب نگات می کردم. اما تو باور نکردی!فکر کردی من چشام رو روی تو بستم. شاید هم اینقدر ازم دور بودی که از نگام چیزی نفهمیدی.

حالا هم تصمیم با خودته نمی خوام اذیتت کنم.

یا برو............ یا بمون................

تا اینو گفتم دوباره رفت.

دیگه به قایم موشک بازی هاش عادت کردم.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:12  توسط الهه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM